وقتی سرت را روی بالش می گذاری
آنقدر می ترسم مبادا بر نداری
تو آفتاب روشنی در خانه ما
تو آفتاب روشنی هرچند تاری
فردا کنار سفره باهم می نشینیم
امروز را مادر اگر طاقت بیاری
تو آنچنان فرقی نکردی، غیر ازین که
آیینه بودی و شدی آیینه کاری
آلاله می کاری و باران می رسانی
چه بستر پرلاله ای ، چه کشت و کاری
آنقدر تمرین میکنی با دست هایت
تا شانه را یک مرتبه بالا بیاری
بگذار گیسویم به حال خویش باشد
اصلا بیا و فرض کن دختر نداری...
علی اکبر لطیفیان
پ.ن1: من خیلی سیاسی هستم منتها نمیدونم چرا دستم نمیره کلا به نوشتن... اون دوستی که ازم خواست پست سیاسی بنویسم ؛ کمکم کنه...
پ.ن2: ایام رو هم تسلیت میگم.
مصادف با نهم جمادی الثانی ( آغاز دهه اول فاطمیه)
