اینجا غسالخانه است...!
ما همه چیز داریم اما،جان نداریم....
اصالتا مرگ چیست..؟یعنی مرگ وجود داره..؟! من که فکر نمیکنم مرگی وجود داشته باشه..! میدونید چرا؟
مگه خود خدا نگفته که مرگی در کار نیست و فقط یه جابه جایی است از دنیای نسبی به دنیای مطلق؟!
وااای.... پس این همه هراس چرا؟ چرا اینقدر از رفتنمون می ترسیم..؟
...آهان ! شایدم از جواب پس دادن بعدش میترسیم ... آره؟
اما خاک...! رفقا میگم بیاید فکر کنیم که مردیم...می ترسید نه؟ راستش من که خیلی می ترسم...
از خاک بر آمدیم وبر خاک شدیم...
درسته که میگن خاک یه قدرت و نیروی جادویی داره که آدم رو آسوده و آروم می کنه ....
خوب این برای داغداراست نه برای ما که الان مردیم و زیر خاکیم...
سنگ لحدم چیدن...ظلمت و تاریکی محض...!
دیگه راه برگشت وفرار هم نداریم.. تازه یاد خرابکاری هامون افتادیم و اصلاحش...!
دیگه برگشتی ممکن نیست ...تموم شد! عجب دنیای بی وفا یی است...
کاش در کنج عدم بی دردسر می سوختم...
همچو شمعم کرد راه مرگ روشن زندگی...
و چه خوب است رفقا قبل ازینکه به حسابمون برسن خودمون به حساب ها برسیم...!
این دوبیت به نظرم خیلی زیباست بهش فکر کنید...
نیست با مژگان تعلق اشک وحشت پیشه را
دانه ما دام راه خویش داند ریشه را
عیش ترک خانمان ازمردم آزاد پرس...
کس نداند جز صدا قدر شکست شیشه را
من میدونم که روزی خواهم مرد ، پس مرا در خاک می گذاريد
مرا رو در تابوت سیاهی بگذارید تا همه بدونند که سیاه بخت بوده ام
چشمانم رو باز بگذارید ، تا تمامی جهان بدونند که چشم
انتظار از این دنیا رفته ام 
دستم را از تابوت بیرون بگذارید تا همه بدونند که چیزی از
این دنیای پر از نفرت همراهم نبرده ام
و در آخر یک پارچه سیاه بر تابوت بکشید ، تا همگان بدونند هر
چه ظلمت بود کشیدم!
انا لله واناالیه راجعون
